تبليغاتX
اسطوره ی MFA
ای سکوت ملکوت مسعود مهر و سجاده ی من آغوشت بوسه هایم همه ارزانی خاک کویت

سلام بر شما ای فرشتگان خدا

به میهمانی میلاد تن عشقم خوش آمدید . می دانم که امروز از آسمان برایش هدایای بهشتی پیش کش آورده اید و به زیباییش غبطه میخورید .

میدانم که آمده اید تا به من و او تبریک بگویید این سعادت بزرگ را .

راستی یادتان هست آن روزی را که معشوقم به دنیا آمد؟

چهار روز بیشتر از سالگرد میلاد مادرم فاطمه ی زهرا نگذشته بود که او آمد و نامش به نام بانوی بهشت پیوند خورد .

ای فرشتگان خدا ... بابت اطلسی های سپید بهشتی که آورده اید و بر سر معشوقم میریزید سپاستان میگویم .

سلام من را به خدا برسانید و بگویید : مسعودت  در كنج اين ويرانسرا..................

تنهاست ..........

MFA

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 8:48  توسط مسعود اسماعیلی | 

بانوی من آخر بگو چرا صدایم نمی زنی؟؟؟؟

آخر بگو تا به کی صورت بر خاک بمالم و نام تو فریاد برآورم؟؟؟؟

بیا بانو بیااااااا

 

قاصدکم را دیدی؟؟؟؟؟؟؟

از برای تو فرستادمش تا شرح حال مردت بر تو روایت کند .

بیا که دیگر تاب ندارم .

بیا بانوی شبهای تاریکی من . بیا بانوی زیبای آسمان تنهاییم .

ترسم از آن است که بیایی و من سر بر خاک نهاده باشم .

آن روز را چه کنم که دیگر دستانم یارای ستاندن دستان مهربانت را ندارند؟؟

دیگر واژه ای از برای التماس کردن یاد ندارم که نگفته باشم .

بانو اینجا هوا سرد است و آسمان می گرید .

یاد دارم که هرگاه آسمان می غررید در آغوشم پنهان میشدی تا سینه ام پناهی باشد برای گلبرگهای نازکت تا مبادا گزندی از صاعقه های وحشی آسمان بر تو رسد .

تو هم یاد داری؟؟؟

می دانم که فراموشت نمیشود آن لحظه ای را که دستانت را چونان شاهزادگان میبوسیدم و بر چشمانم می نهادم . میدانم که میدانی در این فراغ چیزی از مردت باقی نمانده است . بیا که دیگر تاب ندارم بانووووو بیانازنینم .

سوگندت داده بودم به نام نامی پدر .

دیشب به خواب دیدمش که میگفت چه کرده ای با دل نازنین من؟ پایش بوسیدم و گفتم به پروردگارمان سوگند که میپرستمش . دیگر نگاهم نکرد و رفت . گریستم و دنبالش دویدم . اما او رفت و رفت و رفت .

دیگر نمیدانم چه باید کرد از برای این عشق جان کاه .

آنقدر میدانم که باید برایت بمیرم م م م م م م م

بیا بانوی من که دیگر چیزی از وجود خسته ام باقی نیست و به انتها رسیده ام .

میدانم که روزی جای پایت بر سنگ سرد قبرم باقی خواهد ماند و بر من گذر خواهی کرد . 

تا قیامت به عشق بوسیدن پاهایت در خانه ی قبر میمانم تا بیایی ی ی ی 

بیا بانوی من بیااااااااااااااااا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 23:22  توسط مسعود اسماعیلی | 

سلام 

سلام بانوي زيباي آسماني من .

روز ميلاد تن پيشمرگت بر تو مبارك .

بانو مي داني ديشب كدامين شب بود؟

شب سالگرد روزي كه سالها پيش ذات و قدرت لايزال و تقدير پروردگارمان بر اين شد تا روح آدميت بر تن مردي بدمد كه قرار بود روزي پيشمرگ بانويي شود كه چشمانش به رنگ شفق بود و موهايش به رنگ خورشيد . دستانش به گرمي آتش و آغوشش به مهرباني دريا . دلش به وسعت آسمان و نگاهش به بلندي قله ي قاف .

آري . آن كودك به دنيا آمد و عهدي با پروردگار خويش بست بر اينكه تا جان در بدن ونفس در سينه دارد مگذارد كه پاي معشوقش زمين خاكي را لمس كند . او به خدايش قول داد كه تا ابد هرگاه كه پاي بانويش خواست به زمين برسد سينه اش را بر زمين داغ پهن كند تا پاي او اين دنياي ناپاك را حس نكند و تنها سينه ي عاشق او باشد كه براي پاهاي معشوقش زمين مي شود.

آري بانو . ديشب آن شبي بود كه من آمدم تا تو  تنها نباشي ، آمدم تا پيشمرگت باشم و با آمدنم مرهمي بر دل خسته ات .

اما نميدانم چرادر شب تولدم بغض شيريني بزم تلخم گشته است و اشك نقش شمع خاموش آن شيريني را بازي مي كند .

نميدانم چرا مني كه در آغوشت بودم حالا بايد چشم به راه آمدن قاصدكي باشم كه از تو برايم خبري بياوردتا شايد دل رنجورم با شنيدن خبري از تو جاني دوباره بگيرد براي آنكه دو باره برايت بميرم ؟

مي داني بانو . آدمي وقتي از اين دنيا پاي بيرون مي گذارد و مي ميرد ، از خداي خود ميخواهد به دنيا بازگرداندش تا شايد با انجام كاري بهتر بتواند دل پروردگارش را به دست آورد و بهشت را براي خود بخرد .

اما ديشب من چيز ديگري از خدايمان خواستم ، التماسش كردم كه اگر روزي پس از مرگم اراده نمود مرا به دنيا باز گرداند ، تنها به اين منظور اين لطف به من بنمايد كه بازگردم و دوباره براي تو بميرم ........

آري بانوي من . زنده بودنم از براي توست و مردنم نيز از عشق پاك تو .

در اين دنياي كوتاه و بي ارزش تنها چيزي كه براي مردت ارزش است و افتخار ، فدا شدن و فنا شدن از براي معشوقي است كه از آسمان هفتم به من بخشيده شد .

مي داني بانو . با اينكه جسممان دور از هم است و نگاهمان از تير رس عشقمان دور .... اما خدايمان را سپاس مي گويم كه شبي را بي ياد تو و بي خواب تو سر نكردم .

بانوي من . من به فداي دل پاك و عاشقت . تنها اين عاشق خسته ميداند كه بر روح و جان پاك تو چه مي گذرد .

اين را تنها من ميدانم كه هنوز چشمت به دنبال پيشمرگت ميگردد و دلت در پستوي خاطراتمان مدفون شده است و زبانت ياراي گفتنش را ندارد .

الهي من بميرم براي آن دلي كه اينگونه پر پر ميزند و من تنها مجبورم بغضم را و آتش عشقم را در دل و گلوي خسته ام خفه كنم تا عذاب معشوقم افزون نشود .

خدايااااااااااااا..........................

روز به روز دردم بيشتر كن و روح و جانم را در عذاب اليمت معذب كن اما معشوقم را نه ه ه ه ه ه.........

بار خدايا تنها تو ميداني كه من كيستم و در دلم چه ميگذرد .

تو ميداني كه غيرت و مردانگي ام آنقدر پست و حقير نيست كه بنشينم و از دست دادن معشوقم را نظاره كنم و هيچ نگويم . تو ميداني كه سكوتم از براي چيست .....

تنها تو ميداني كه غرور و غيرتم را از براي چه بر خاك افكنده ام تا لگد مال شود و باز هم هيچ نمي گويم .

خداي مهربانم تو ميداني كه تا كنون جز از براي معشوقم چيزي از تو نخواسته ام . اما اين بار ميخواهم از تو خواهشي نمايم كه جانم را ميسوزاند و قلبم را مي فشارد .

از تو يا دستان معشوقم را ميخواهم يا مرگم را .

تو را قسم به آن نام پاكي كه خود به من آموختي ، تو را به بانوي بهشت تو را به فاطمه ي زهرا سوگند مي دهم كه روا مدار بر من كه ببينم دستان پاك معشوق آسمانيم در دستان ناپاك انساني خاكي قرار گرفته است و من زنده ام .

از تو ميخواهم اي مهربان خداي من كه اگر مرگي براي من در تقديرم نوشته اي آن مرگ در راه همسرم باشد .

در راه فرشته ي پاك و عاشق و موطلايي ام كه روزي خودت مرا پيشمرگش ساختي .

خدايا ديشب در خوابم به من نماياندي كه ديگر وقت به پا خواستن و فرياد زدن است . به من گفتي كه بايد بار ديگر خاك راه معشوقم شوم و پيدايش كنم . به من گفتي كه ليلاي گم شده ام را بيابم و بر راهش بنشينم و صورت بر خاكش بمالم تا شايد بر من گذري كند..........

آري خداي من . تو خود ميداني كه افتخار است براي من اگر هزار هزار بار ديگر نيز بشكنم و  اگر هزار هزار بار ديگر خاك راهش شوم .

خدايا تنها تو را به همان واژه ي پاك سوگند مي دهم كاري كني تا تنها به اندازه ي يك نگاه . يابه اندازه ي يك صدا يا حتي به اندازه  يك ياد كردن از من مسعودش را لمس كند .

خداي من يك سال پيش در شب عيدت به درگاهت آمدم و التماست كرم تا معشوقم را به من بازگرداني . هيچ گاه از يادم نمي رود كه آن شب به من عيدي دادي و نگاه معشوقم را به من هديه دادي .

اما چه شد باز كه محرومم نمودي از اين بركت ؟ مگر از لياقتم كاسته شد يا جرمي مرتكب شدم كه مستحق مجازاتت شدم نازنين؟

حالا كه در حال مردنم چرا به دادم نميرسي اي خداي مهربانم .

گلايه از معشوقم ندارم كه چرا تنهايم گذاشت . او مجبور بود به اين كار اما تو ميداني و مي تواني نجاتمان دهي.

آه خدايا . آه خدايا آه ه ه ه ه ه ه ه

تو مي داني كه دستانم هيچ گاه دستان غريبه اي را لمس نخواهد كرد و تا انتهاي آخرين نفسم به آن معشوق وفادار باقي ميماند .

تو ميداني كه دل معشوقم كجا مانده است و به دنبال چه ميگردد . پس چرا ياريمان نميكني؟

هرچند كه ميدانم روزي خواهد رسيد كه دل و دست و جان معشوقم از براي جان خسته ي من خواهد بود و هستي من از براي او .

ميدانم كه او را به من باز ميگرداني اما تو را به وحدانيتت سوگند مگذار معشوقم اينقدر درد بكشد .

خدايا من يك شب درميان به كوي او ميروم تا از هوايي تنفس كنم كه او در آن نفس كشيده است . تو را به نامت سوگند اگر مرا نميبيند فقط احساسم كند .

فقط بداند كه هنوز برايش ميميرم و تا انتهاي جانم براي رسيدن به او تلاش خواهم كرد .

خداي من از تو گلايه اي دارم اما تو را به يوسف زهرا سوگند كه از من به دل نگيري ....

خدايا چرا اين همه مال و بركت و امكانات را در آن هنگام كه معشوقم در آغوشم بود به من ندادي ؟

چرا در آن هنگام كه به جرم نداشتن تكه اي از دنيا محكوم به جدايي شدم دستم را نگرفتي؟ حالا كه او نيست ديگر چه فايده دارد براي من داشتن اينها؟؟؟؟

اما ميدانم روزي خواهد آمد كه تمام آنچه كه به من داده اي را زير پايش خواهم ريخت .

خداي من . در انتظار اين بودم كه تو اجازه ام دهي تا به پابوسش بروم .

حالا كه خود به من دستور دادي پس دستان خدايي ات را از پشتم كوتاه مكن كه تنها با توكل به تو قدم در اين راه ميگذارم .

و اما سخني با تو دارم اي مهربان همسرم :

بانوي پاك من ميدانم كه هنوز مسعودت را فراموش نكرده اي و به سراغم مي آيي . مي دانم كه تنهايم نگذاشته اي و هنوز به هنگام خواب نازت مرا به ياد مي آوري . حد اقل من به اين اميدوارم بانووووو

اما از تو چيزي ميخواهم بانو

از تو ميخواهم اگر به اندازه ي نوك سوزني و يا حتي كمتر و كمتر و كمتر از اين . از آن عشق آسماني در وجودت باقي است تو را به روح پدر فراموشم مكن تو را به همان بانوي بهشت تو را به همان فاطمه ي زهرا كه در نامه ات قسمش دادي كه جدايمان نكند قسم ميدهم كه منتظرم بماني بانو .

حالا كه مردت به خيلي چيزها رسيده است و شرايط دنيايي اش را از براي تو كامل كرده است بمان .

بانوي من چندي پيش شنيدم كه غريبه اي جرات نموده است تا به خواستگاري همسرم بيايد . به همه بگو تا منتظر كسي نباشند چون مردت اين اجازه را به احدي نخواهد داد كه چشمان ناپاكش در چشمان تو خيره شود .

نميگويم با او چه كردم اما ميخواهم قسمي بخورم كه هيچگاه آن قسم را نخورده ام .

قسمي كه اگر بخورم ديگر فقط مرگ است كه آن قسم را ميشكند .

حالا ميخواهم بگويم: قسم به جان تو ..... قسم به نام تو ......قسم به نگاه فرزانه ام اگر انساني سماجت كند بر اي آمدن به درگاه تو از زندگي و جان خسته ام بگذرم و جانش را بگيرم .

او قبل از اينكه اين اتفاق برايش بيفتد فهميد و رفت . منتظرم تا كس ديگري جرات جسارت به خود بدهد .

بانو بدان كه پيشمرگت تا ابد به خاك راهت مينشيند و در آخر كار برايت جان ميدهد .

همسرم قاصدكي مي آيد و تكه هاي قلبم را برايت عيدي مي آورد . دستش را رد مكن كه اين هديه تنها چيزي است كه دارم براي فدا كردن از بهر تو .

فرزانه ي پاكم در انتظار مردت باش . مردي كامل تر از هميشه . مردي مرد تر از آنچه كه ديگران تصور مي كنند .

تلاشم نتيجه داد و رسيدم به آن نقطه كه ديگر براي خوشبختي ات چيزي كسر نداشته باشم .

فقط در انتظارم بمان بانو كه اين سال آخرين سال انتظار من و توست .

دلم لك زده است براي آن لحظه اي كه چشم در چشمان نازنينت بدوزم و فرياد بزنم:

مي پرستمت خانومم م م م م م م م م

اون روز نزديكه و ميخوام قسم بخورم به خدا كه تو مال مني و من مال تو

همسرم مردت هر روز و هميشه در اين ويرانسرا در اننظارت هست با پيغامي جديد از دل خسته اش براي تو .

بيا كه در انتظارت ميسوزم و قطره قطره چون شمع آب ميشوم .

ديگر نميدانم در اين بغض و گريه ام چه بگويم اما ميدانم كه دل مهربانت روزي به من باز ميگردد .

هنوز غروبهاي جمعه يادت هست؟

من تمام غروبهاي جمعه را از بهرم . آه كه درد انتظار ريشه هايم را خشكانيده است .

اما بانو ميدانم كه روزي از گرد راه مي آيي و زير دستان خسته ام را ميگيري تا قامت راست كنم . ميدانم كه مي آيي ميدانم بانو . قسم به خدا كه آن روز را ميبينم .

دل و جانم فداي تو اي پاك ترين فرشته ي خدا

به خدا ميسپارمت اي اسطوره ي نقشهاي شعر پنهانم

 

(( خدايا معشوقم را به تو ميسپارم و او را از تو ميخواهمش ))

 

 

                                                                MFA

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 23:12  توسط مسعود اسماعیلی | 

با سلام خدمت دوستاني كه روزتولدم به مغازه ي من تشريف آوردن و من نبودم . از همتوت كمال تشكر رو دارم و ممنون از اينكه به ياد من بوديد . اما من در تمام روزهاي عيد حتي يك روز هم كافي نتم رو باز نكردم . فرصتي براي گوشه نشيني ميخواستم و براي نوشتن .

از دوستاني كه اين نوشتمو ميخونن خواهش ميكنم اگه دوستان ديگم رو ديدن اين پيام تشكرم رو ابلاغ كنن .

اميدوارم كه سال خوبي داشته باشيد و همتون و همه ي عاشقاي رو زمين يه روز به عشقشون برسن .

بچه ها يادتونه هر وقت ميخواستيد كار مهمي بكنيد به من ميگفتيد كه دعاتون بكنم؟ ميگفتيد كه دعام زود مستجاب ميشه .

حالا من از همتون ميخوام كه دعام كنيد .

نميگم چه دعايي اما فقط به خدا بگيد كه بهم نگاه كنه . چون من همون بنده ي عاشقشم كه هيچ وقت هيچي براي خودش نخواست .

حالا ديگه به خدا ميسپرمتون و براتون آرزوي بهترينها رو دارم .

((به اميد خدا ))

 

راستي يادم رفت بگم كه شماره ي مغازم تغيير نكرده و همون قبليه . فقط يه مدت به خاطر تغييرات در نت بوق اشغال ميزد .

                                                                  MFA 

اينم شماره ي كافي نتم براي دوستاني كه ندارند :3368537

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 20:21  توسط مسعود اسماعیلی | 
قدم بر چشمان خسته ی عاشقت گذاردی بانو . می دانم که آمدی و من نبودم . اما هرچه به دنبال جای پایت گشتم تا ببوسمش ندیدم . ولی هنوز عطر وجودت در این ویرانسرای غمکده مانده است و من اشک میریزم و به این دلخوشم که می توانم از هوای که تو در آن تنفس کرده ای نفس بکشم تا شاید این التیامی باشد بر زخمهای دل رنجورم .

آری بانو

پاو دستانت را میبوسم و می دانم که باز میگردی به این ویرانسرا تا ببینی که مردت چه می نگارد بر صفحه ی دفتر خاطراتی که در آن تنها تو را پرستیده است .

آری

می دانم که می آیییییییییییییی

می دانم

زیرا که من تو را از پروردگارم ستانده ام نه از خودت

و می دانم  آن روز که می آیی جان و دلم را از برایت فدا خواهم کرد .

در انتضارت میسوزم و می گریم و مینویسم . و تنها دست به سوی پروردگاری بلند کرده ام که روزی چشمان زیبایت را به من بخشید و روزی باز ستاند .

حال از همان پروردگار میخواهم همانگونه که تو را به من داد و باز ستاند و دوباره داد و بازستاند . این بار نیز وجود نازنینت را به من بازگرداند تا شاید با لیاقت تر به آغوشت بکشم .

بانو

بیا که در حسرت لبانت تنها آتش مینوشم و چنان دیوانگان بر صحرای داغ و عطش دیده ی دلم به دنبال جای پاهایت میگردم تا شاید بیابم و بوسمش.

بانو بیا که دیگر چیزی از عاشقت باقی نیست . بیا که مسعودت سزاوار این هجران نیست .

اما اگر تو میخواهی ه جرم نکرده مجازاتم کنی باشد . ایرادی نیست چون تو تنها کسی هستی که بعد از خدایمان بر وجودم اختیار داری .

فرشته ی آسمانیم . می دانم که صدایم را میشنوی . پس بشنو فریادم را که می گویم مردت تا ابد مرد تو باقی خواهد ماند و بدان که اگر  دستانم دستان نازنینت را لمس نکند دیگر گرمای دستی نخواهد بود برای دستانم و آنگاه تنها خاک سرد کف قبر است که دستان مردت را خواهد فشرد .

بانوی من بیا که جانم فدایت .

بیا که انتظار ریشه هایم را خشکانیده است و دیگر چیزی ندارم برای فنا کردن .

و بدان که مسعودت در کنج این ویرانسرای غمکده آنقدر در انتظارت مینشیند تا بیای و در آغوشش بگیری  .

و اگر نیامدی به معشوقم قول میدهم که در کنج همین خرابه سر بر خاک نهم و بمیرم تا دست هیچ اجنبی به مردت نرسد . 

بانوی زیبای آسمانیم حال میخواهم با  آخرین فالی که از برای وجود پاکت از دیوان خواجه ی شیراز گرفته ام صحبتم را به آخر برسانم تا خود بدانی آخرین تکه های وجودم را نیز برای تو به انتها میرسانم .

جان بی جمال جانان میل جهان ندارد               هرکس که این ندارد حقا که آن ندارد

با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم             یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد       

بیا بانووووووووووووی من

بیااااااااا

MFA

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 18:49  توسط مسعود اسماعیلی | 

(( چشم به راه))

 

میدونم یه روز میای به دیدنم          روزی که جون پرکشیده ازتنم

روزی که پا روی خاکم میزاری         روی خاک استخونهای تنم

وقتی پیدا کردی قبر سردمو           دست نزن به سنگ قبرم عزیزم

آخه یخ میزنه دستات خانومم         توی خاک میلرزه اونوقت بدنم

نمیخوام گریه کنی برای من           حیفه چشمات عسلم گریه نکن

توفقط شعری بخون برای من         که میخوام عشقمو فریاد بزنم

پاتو آروم تو بزار رو اسم من            بی نشون میخوام همونجا بمونم

نمیخوام کسی منو پیدا کنه           نمیخوام کسی بدون من منم

لحظه ی مردن من تو نبودی           من فقط تو رو صدا میزدمت

هرچی که صدا زدم نیومدی           آخرش مردم و اونا بردنم

لحظه ای که خاک میریختن روسرم           روح من میخواست تو رو پیدا کنه

وقتی که عشقمو اونجا ندیدم        خوابیدم تا خاک بریزن رو سرم

آدما رفتن و من تنها شدم              تا دو تا فرشته پیشم اومدن

یکیشون گفت حالا وقت رفتنه        من جواب دادم که اینجا می مونم

من میخواستم توبیای روخاک من         تا شاید یه بار دیگه نگات کنم

قبل رفتن به دیار ملکوت                  بیای و بوسه به پاهات بزنم

حالا که تو اومدی به دیدنم             دیگه من دردی ندارم تو دلم

آروم و عاشق و آهسته میرم          تا یه روز تو هم بیای تو بغلم

 

 

                                                                            MFA                                           
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 17:53  توسط مسعود اسماعیلی | 

((خاک پایت ))

دلم میخواد داد بزنم

 اسمتو فریاد بزنم

به خاطر نجابتت    

بوسه به پاهات بزنم 

دلم میخواد زندگیمو

فدای چشمات بکنم

عاشقونه نگات کنم

شونه به موهات بزنم

دلم میخوا د عاشقونه

با گریه هات گریه کنم

گریه هامو سیل کنم

سیلو به مهتاب بزنم

دلم میخواد شب که میشه

سر روی شونت بزارم

هی تو نوازشم کنی

بوسه به دستات بزنم

آرزومه یه روز بیای

بهم بگی عاشقتم

تا من برات بمیرمو

مرگمو فریاد بزنم

من بلا گردونت بشم

قند تو قندونت بشم

صبح که تو از خواب پا میشی

سرمه به چشمات بزنم

ای پری آدم نما

مرهم درد من تویی

اجازه ی ورود میخوام

تا دل به دریات بزنم

لیلی من فرزانه جون

بمون تا مجنونت بشم

مجنونو شرمنده کنم

رو دست فرهاد بزنم .

                                                       MFA

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 18:3  توسط مسعود اسماعیلی | 

اندکی فکر کنید

و اگر من مردم

گریه بر روی مزارم مکنید

خاک را بر سر و صورت مزنید

اندکی فکر کنید

چه کسی آمد و اکنون چه کسی بود که رفت

اندکی فکر کنید

درد پنهان درون شعرش از چه می گفت سخن

لحظه ای درک کنید

جسم سردی که به آغوش کشیدست این خاک

و اگر بعد دو سالی سر خاکش رفتید

غزلی از غزلش باز کنید

ونشانش بدهید

تا بداند که نرفتست از یاد

شعری از حافظ شیراز بخوانید بر او

تا بگیرد آرام

و بخوابد عاشق

تا که با پلک دو چشم سردش

بنویسد بر خاک

که اگر من مردم

گریه بر روی مزارم مکنید.

                                                                 MFA

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 21:5  توسط مسعود اسماعیلی | 

((سکوت))

سکوتم معنی شب بود

صدایم معنی مبهم

در این ابهام سر گردان

در این فریاد بی مفهوم

چه بهتر ساکت و آرام

چه بهتر گنگ و بی منظور

چه آسان آرزوهایم

به پشت سینه شد معدوم

                                                                    MFA

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 18:2  توسط مسعود اسماعیلی | 

موج ویرانگر

کمترین چیز که از چهره ی تو می خوانم

دل پاکی است که چون تکه ی الماس به شب می تابد

لحن آرام و دل دریایت

بارها روح مرا از غم و زنگار زدود

موج ویرانگر دریای نگاهت به افق

در گوشم غزلی زمزمه کرد که به خود بالیدم

وسعت صفحه ی پر نور نگاه ذهنت

مثل یک خورشید است

که مرا می خواند

 تا دل غم زده ام را سر و سامان بخشم

تو همان کس بودی که مرا فهمیدی

تا در آن فهم تو فهمیده شوم

و تو آنی هستی

که دل خسته و آرامم را

و هر آن چیز که در این دل بود

ساده تقدیم نگاهش کردم

و در این ثانیه های گذرا

آخرین حرف که من قدرت آن را دارم

تا که از عمق وجودم به تو راحت بزنم

تا همین حد که تمام شرر و شعر وجودم همه تقدیم تو باد .

MFA

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 16:3  توسط مسعود اسماعیلی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
به نام عشق و لایقترین معشوق
اینجا تنها نقطه ای از دنیاست که میتوانی با آرامش درد و دل کنی .
زیرا آن کسی که درد و دلت را میشنود درد را با دو دستش لمس کرده است و خوب می داند تو چه کشیده ای .پس با من حرف بزن و بدان که بهترینها را از دل و جانم برایت خواهم نوشت .
و در آخر :
تقدیم به آنکه جای پایش تا ابد بر روی قلبم باقی خواهد ماند .
MFA

نوشته های پیشین
تیر 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
آرشیو موضوعی
اشعار زیبای شما
نظرات بنده و دیگران در مورد اشعار زیبای شما
پیوندها
سایت تخصصی ادبیات ( سایت دوم خودم)
سایت اشعار دوست خوبم مجید براي شما
يه سايت ادبي زيبابراي عاشقا
اينم يه سايت پاك و جالب براي همه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان





Powered by WebGozar