(( چشم به راه))
میدونم یه روز میای به دیدنم روزی که جون پرکشیده ازتنم
روزی که پا روی خاکم میزاری روی خاک استخونهای تنم
وقتی پیدا کردی قبر سردمو دست نزن به سنگ قبرم عزیزم
آخه یخ میزنه دستات خانومم توی خاک میلرزه اونوقت بدنم
نمیخوام گریه کنی برای من حیفه چشمات عسلم گریه نکن
توفقط شعری بخون برای من که میخوام عشقمو فریاد بزنم
پاتو آروم تو بزار رو اسم من بی نشون میخوام همونجا بمونم
نمیخوام کسی منو پیدا کنه نمیخوام کسی بدون من منم
لحظه ی مردن من تو نبودی من فقط تو رو صدا میزدمت
هرچی که صدا زدم نیومدی آخرش مردم و اونا بردنم
لحظه ای که خاک میریختن روسرم روح من میخواست تو رو پیدا کنه
وقتی که عشقمو اونجا ندیدم خوابیدم تا خاک بریزن رو سرم
آدما رفتن و من تنها شدم تا دو تا فرشته پیشم اومدن
یکیشون گفت حالا وقت رفتنه من جواب دادم که اینجا می مونم
من میخواستم توبیای روخاک من تا شاید یه بار دیگه نگات کنم
قبل رفتن به دیار ملکوت بیای و بوسه به پاهات بزنم
حالا که تو اومدی به دیدنم دیگه من دردی ندارم تو دلم
آروم و عاشق و آهسته میرم تا یه روز تو هم بیای تو بغلم
MFA
+ نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 17:53  توسط مسعود اسماعیلی
|
اندکی فکر کنید
و اگر من مردم
گریه بر روی مزارم مکنید
خاک را بر سر و صورت مزنید
اندکی فکر کنید
چه کسی آمد و اکنون چه کسی بود که رفت
اندکی فکر کنید
درد پنهان درون شعرش از چه می گفت سخن
لحظه ای درک کنید
جسم سردی که به آغوش کشیدست این خاک
و اگر بعد دو سالی سر خاکش رفتید
غزلی از غزلش باز کنید
ونشانش بدهید
تا بداند که نرفتست از یاد
شعری از حافظ شیراز بخوانید بر او
تا بگیرد آرام
و بخوابد عاشق
تا که با پلک دو چشم سردش
بنویسد بر خاک
که اگر من مردم
گریه بر روی مزارم مکنید.
MFA
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 21:5  توسط مسعود اسماعیلی
|
((سکوت))
سکوتم معنی شب بود
صدایم معنی مبهم
در این ابهام سر گردان
در این فریاد بی مفهوم
چه بهتر ساکت و آرام
چه بهتر گنگ و بی منظور
چه آسان آرزوهایم
به پشت سینه شد معدوم
MFA
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 18:2  توسط مسعود اسماعیلی
|
موج ویرانگر
کمترین چیز که از چهره ی تو می خوانم
دل پاکی است که چون تکه ی الماس به شب می تابد
لحن آرام و دل دریایت
بارها روح مرا از غم و زنگار زدود
موج ویرانگر دریای نگاهت به افق
در گوشم غزلی زمزمه کرد که به خود بالیدم
وسعت صفحه ی پر نور نگاه ذهنت
مثل یک خورشید است
که مرا می خواند
تا دل غم زده ام را سر و سامان بخشم
تو همان کس بودی که مرا فهمیدی
تا در آن فهم تو فهمیده شوم
و تو آنی هستی
که دل خسته و آرامم را
و هر آن چیز که در این دل بود
ساده تقدیم نگاهش کردم
و در این ثانیه های گذرا
آخرین حرف که من قدرت آن را دارم
تا که از عمق وجودم به تو راحت بزنم
تا همین حد که تمام شرر و شعر وجودم همه تقدیم تو باد .
MFA
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 16:3  توسط مسعود اسماعیلی
|
((آخرین موج))
أخرين موج به ساحل غلطید
موج آرام گرفت
باد از درد به خود می پیچید
از سکوت دریا
ابر بغضش ترکید
همگی می دیدند
مردن دریا را
MFA
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 18:53  توسط مسعود اسماعیلی
|
(( بی سرانجام))
عشق را معنی کن
بی سر انجام اینجاست
کیست در پشت سیاهی پنهان؟
پس آن جاده ی دور
یک تمنا پیداست
راه در پشت نگاهش معلوم
بی سرانجام اینجاست
از سکوتت پیداست
چه روان رفتن او
آمدن آسان نیست
پلکها در پس او می تازند
یک سوالی دارم
جان کجا بر کف دست است کجا بین گلو؟
عشق را معنی کن
معنی اش آسان است
بی سر انجام اینجاست .
MFA
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 19:5  توسط مسعود اسماعیلی
|